
درون خانه عشقم گلي ،گلدان ندارد باز
ميان جمع مي خندم چه مي دانند زاحوالم
نمي دانند مي گويند دل نالان ندارد باز
به كنجي مي روم هر شب ، مرا ديوانه مي خوانند
دلم ،در اين شبانگاهان يكي خواهان ندارد باز
هواي بي كسي انگار در اين ميخانه خواهد ماند
چو گلل پرپر شدم ام ، چرا پايان ندارد باز